بیخوابی
با دقت خاصی نگاهش میکند. با صدایی گرفته میگوید: تو هنوز بیداری . نخوابیدی . خسته نشدی. با کی دشمنی داری . داری خودتو از بین میبری. یه کمی به فکر خودت باش . میدونم دلت پر . اما چرا ساکتی ؟ چرا حرف نمیزنی؟ میون این همه سرو صدا از چی میترسي؟ حرف بزن. نترس، مرد باش، قوی باش . تو آزادی بیان داری حرفت و به من بگو . خودت و راحت کن. آره میدونم شاید بعد از استفاده از آزادی گفتن دیگه آزاد نباشی ! بعضی حرفها رو انگار نباید به هیچ کس گفت . ولی بدون اگه نخوابی من هم نمیخوابم.
---
پرستار با یک قوطی قرص وارد اتاق میشود. با یک لبخند مصنوعی گوشه لبش میگوید:
دیگه وقت خوابه باید قرصهاتو بخوری.
مرد تنگ ماهی قرمزی را که محکم در دستش گرفته به روی میز میگذارد . و به استقبال قرص میرود.
پایان.
آبان 86
کافمیم.
پ.ن.
داستانی مستقل وشاید در آینده! قسمتی از یک داستان بلند.
نقاشی از سالوادور دالی .
بیاییم از مرگ حرف نزنیم ...
... ... ...
ثبت است بر جريده عالــم دوام مـا !