افسوس كه قلمها سوت نمي زنند!
يك.
چه بايد گفت؟ از چه مي توان نوشت؟ از كجا؟ از كه؟ و چرا؟ /// و اگر به اين ها پاسخ گفتيم. چگونه بايد گفت و نوشت؟ براي كدام گوش؟ و به انتظار تماشاي كدام چشم؟
...
گفتنيها كم نيست؟ من وتو كم گفتيم؟ و ادامه ترانه + ؟
دو.
كاش ميشد ابتداي يك نوشته را با صداي سوت آغاز كرد. مانند يك ترانه و آهنگ، كاش ميشد ملودي متن را كشف كرد و با صداي سوت از سينه خارج كرد. آنگاه شايد مي شد با صدايي آزاد تر كلمات را پيدا كرد و نوشت. افسوس كه قلمها سوت نمي زنند!
كاش ميشد در ابتداي يك نوشته، نگاه كرد. كاش ميشد به تماشا گذاشت چشمهاي پرسش گر يك نويسنده را. چشماني كه پر از حرف است. حرف هايي نه از جنس كلمه. نگاهي انداخت به خواننده پس از آن سخن آغاز كرد. چشمهاي نويسنده خواندني است.
كاش مي شد پيش از هر حرفي دستان نويسنده را لمس كرد. دستاني كه گاهي سردند و يخ، گاهي گرم و داغ. هر كدام خبر از فصلي دارند در درون نويسنده. كاش كاغذها و كتابها و نمايشگرها گرم و سرد بودند!
شايد پس از اين همه ديگر نيازي به كلمه نبود. سخن به پايان ميرسيد. داستان تمام ميشد. و حتا كلاغها به خانه شان ميرسيدند!
سه.
نميدانم. چرا اين همه حرف براي گفتن و نوشتن هست. اما كمتر مي گويم و مينويسم. اين روزها بيش تر دوست دارم ببينم و بشنوم و بخوانم. هر چند گفتني ها كم نيست...
ثبت است بر جريده عالــم دوام مـا !