این داستان ۴ سال پیش نوشتم. با دوست حرف می زدم. یاد این داستان افتادم. بخوانید به یاد روزهایی که کافمیم داستان می نوشت.

...     پیروزی    

خیلی ساده شروع شد خیلی ساده. در آن زمان بیست سال بیشتر نداشتم. یک روز از دانشگاه به خانه بر می‌گشتم. در کوچه چیزِ عجیبی دیدم. آقایِ همسایه را داشتند دستگیر می‌کردند. هیچ وقت از این مردِ خپل و بی‌مصرف خوشم نمی‌آمد. من فقط نگاه میکردم پلیس آقایِ همسایه را دستگیر کرد و برد.

فردایِ آن روز شنیدم مادر برایِ یکی تعریف می‌کرد، که قرار است آقایِ همسایه را اعدام کنند.

اعدام....ادامه ی مطلب کلیک کنید.