less is more

(هنوز تابستان نیامده کاش پاییز بود)

هنوز تابستان نیامده. اما این شب هیچ شباهتی به یک شب بهاری نداره . غمگینم . کاش پاییز بود . کاش.

این اولین داستانی است که می نویسم . و بی شک آخرین آن هم خواهد بود .kafmim va lebasash

به یاد او می نویسم . باید اعتراف کنم این یک داستان عاشقانه است . احساس می کنم کلمات مرده توان بیان من را ندارند . چیزی می خواهم بگویم . کلمه ای برازنده و مناسب در ذهنم موجود نیست . چقدر این قلم سرد و سنگین حرکت می کند .  نوشتن . نوشتن . چرا باید به یاد او بنویسم . کاش پاییز بود . این اولین داستان من است . قلم در دستم مثل یک وصله ی ناجور قرار دارد . نوشتن . آخ . اگر این قلم یک آرشه ی ویولن بود . می توانستم تمام حرف هایم را روی سیم های ویولن نقاشی کنم . ویولن روی تختم افتاده . آرشه کنارش است . چقدر قیافه ی غمگینی دارد . نگاهش می کنم . چه صدای سوزناکی دارد . بغض کرده . مرا می خواهد . اما باید بنویسم .هرچند من هم او را می خواهم . اما باید بنویسم . به یاد او . پشت میز تحریر . اینهمه کاغذ سفید . آه کیانا . چرا سیبت را نخوردی . من هنوز سهم تو را نخوردم .

می دانی که منظورم چیست ؟ آخرین سیب . نصفش را من گاز زدم . اما هنوز نصف دیگرش منتظر توست . روی میز بشقاب بلور . کمی قهوه ای شده . خشک شده . اگر کسی این نصفه ی سیب را ببیند . حتمن به سطل آشغال می اندازد . اما ...

آه کیانا .

اگر می نویسم . فقط به این دلیل است که روزی احساس می کردم این زبان توست . گفتمان تو .

کیانا . شاید نواختن یک والس ، هیچ فایده ای نداشته باشد . مگر سمفونی های شوپن . به کجا راه پیدا کرده اند. می خواهم عریان تر و بی پروا تر حرف هایم را بگویم .

اما این قلم . این گفتمان از آنچه می پنداشتم با من غریبه تر است . گوش دادن به داستان های تو و آن لذت بی حدو حصر هیچ شباهتی به این نوشتن ندارد . کاش بودی . این داستان را می نوشتی . فایده ندارد . فکر می کنم . باید دست بکشم . می روم داستان های تو را می خوانم .

ویولن صدایم می کند . کاش پاییز بود .

 

 

 

فصل اول :

درست . 5 ساعت است . که مشغول نواختن ویولن بودم . سبک شدم . 5 ساعت نواختن برای چه ؟ درست نمی دانم . برای فراموش کردن .؟ نه اینطور نیست . فقط غمگینم . و باید می نواختم . غمی کهنه . چند روز؟ چند ماه ؟ چند سال ؟ نه ... دوست ندارم . بگویم . اما دلم گرفته . این اولین با ری است که می نویسم .

این نوشته یک داستان واقعی است .

 

عاشق عشق باش و دوست داشتن را دوست داشته باش.از تنفر متنفر باش و با مهرباني مهر بورز با

آشتي آشتي کن و از جدايي جدا باش.......{زرتشت!!!

 

 پ.ن.

1- صاحب این نوشته ها به یاد ندارد که این نوشته ها مال اوست. به عبارتی گویا تر تر و همچان تر بازم تر ...! این نوشته بی صاحاب هستن.

2- کاش یادش بود. همینطور هم بقیه ی یه ی یه ی و همچنان یه ی ... یه ی ... !!!

3- عکس روایتی از لباس کافمیم. لس ایز مور!!! مور مور اور اورِِ اِ ا ا ا ا ا ا ا . ( الف ها ی کسره دار هستند خواهشمند است درست بخوانید ).(همچنین ایز را به همان گندگی لباس بخوانید!)

4- در صورت نا مفهوم بودن پست شما می توانید با هر شماره ای که خواستید تماس بگیرید.

...کامو مرد دوست داشتنی...

 کافمیم و کامو برای نخستین بار در سقوط با هم آشنا شدند!   کافمیم تقریبن تمامی نوشته های کامو را خواند اما متاسفانه کامو هیچگاه حتا به وبلاگ کافمیم هم سر نزد. دنیای بی رحمی است! (البته بی رحمی دنیا هیچ ارتباطی با جمله ی قبل از آن ندارد و در نتیجه دنیا بی رحم نیست!) بله دوستی بنده و کامو هنوز هم ادامه دارد. هرچند ایشان بی معرفت هستند و به ما سرِ (پا دست و ...) نمی زنند. ولی ما همیشه به یاد ایشان هستیم و این نشان از آن دارد که ما بی اندازه بزرگوار هستیم و بخشنده و خلاصه هرچیز خوبی دیگری که شما بلدید و شاید ینده بلد نباشم. هستیم.از آنجا که در این وبلاگ هیچگونه کنتور (همان کانتر یا شمارنده ی خارجی ها یا به عبارت دیگر استکبار جهانی و دشمن و ... )  چاخان!وجود ندارد در نتیجه اختیار دارید بزرگی از خودتان است. شما هم همچنین اصلن هر شخص که به این جا سر می زند بی نهایت بزرگوار است که هر چه بگوییم کم گفتیم. خلاصه اینکه ما خیلی خوبیم مهر هزار آفرین داریم و دیگران بد هستند و اصلن شاید هم نیستند! در آخر باید اضافه کنم مرگ بر صهیونیست جهانی و استکبار و کلن شیطان بزرگ و کوچک و اگه وسطی دارد همچنین او هم نیز!

این روزها همه از کامو سخن گفتند.

بنده هم از در! دوستی و لطف بی کران به ایشان چند جمله از ایشان در اینجا می زنیم که شما هم با بزرگواری در حق کامو آن را بخوانید!

۱-(کتاب:انسان طاغی)  پاره ای جنایت ها٬جنایت بی خردی است و پاره ای جنایت منطق. ... ما در عصر جنایت های کامل و با نیت قبلی به سر می بریم. جنایتکاران این عصر دیگر آن کودکان بی پناهی نیستند که عشق را بهانه می کردند. به عکس افراد بالغ اند و بهانه ی کاملی هم دارند: فلسفه. و فلسفه می تواند به هر منظوری به کار بسته شود٬ حتا برای تبدیل آدم کش ها به قاضیان. (ادامه ی مطلب کلیک کنید)۲۴/۱۰/۸۸

ادامه نوشته

برف...برف...برف...

Jingle bells, jingle bells, jingle all the way!نقاشی من
O what fun it is to ride in a one-horse open sleigh
Hey, Jingle bells, jingle bells, jingle all the way!
O what fun it is to ride in a one-horse open sleigh.

Dashing through the snow, in a one-horse open sleigh
Over the fields we go, laughing all the way;
(Bells on bob-tail ring, making spirits bright)
(What fun it is to ride and sing a sleighing song tonight.)


Now the ground is white, go it while you're young
Take the girls tonight, and sing this sleighing song;
(Just get a bob-tailed bay, two-forty is his speed
Hitch him to an open sleigh and crack! you'll take the lead.)دیروقت

 

Chorus:
Hey, Jingle bells, jingle bells, jingle all the way!
O what fun it is to ride in a one-horse open sleigh
Hey, Jingle bells, jingle bells, jingle all the way!
O what fun it is to ride in a one-horse open sleigh.

O what fun it is to ride in a one-horse open sleigh...

پ.ن.

پ.ن. این هم برای همینجوری// دو نقاشی از کافمیم///حیف این نقاشی ا اینقده کوچیک باید بشن !!!

(کشف ریشه های نارسیسیم. در تمامی پست ها. خدا اول و آخر ما و نان را به خیر کند!)

از آدم سیاسی تا انسان اجتماعی...

نزدیک به شش سال پیش وقتی وارد دانشگاه شدم. از یک کافمیم درونگرا، تنها و شاید بشه گفت گوشه گیر چرخشی داشتم به یک کافمیم! اجتماعی!! فعالیت‌های گروهی رو شروع کردم. انجمن علمی، دفتر فرهنگ و شب شعر و حتا تاسیس (NGO) . اما انگار در تمام این اجتماعی بودن تنهایی و درونگرا بودن و حفظ کردم. درست بعد از رییس جمهور شدن آقای احمدی‌نژاد در دور نخست! فعالیت‌های سیاسی رو به صورت جدی شروع کردم. نزدیک به دو سال دراین دوران که فضا دلچسب هم نبود فعالیت سیاسی مستمر داشتم.

شاید نزدیک 7 سالی هست که سیاست (چه کثیفش چه اگه پیدا بشه تمیزش و !) مسایل اجتماعی و فرهنگی و ... دنبال می‌کنم. بحث‌های اجتماعی فرهنگی اقتصادی سیاسی!!!

در طی دو سال گذشته کم‌کم دوباره گویا چرخشی داشتم به یک کافمیم دیگر. نه فعالیت سیاسی نه ... و نه ... . در این دو سال فقط می‌خواندم می‌شنیدم و گفتگو می‌کردم.

سیاسی بازی‌مان شده روزنامه و خبر و تحلیل و مقاله و در نهایت تحلیل و شرح یک موضوع برای اطرافیانی که زیاد هم کم هستند!‍

نمی‌دانم کجای کار هستم، اصلن کجای کار باید باشم؟

یک آدم سیاسی تا یک انسان اجتماعی... کجاست؟

تجربه کردن و بزرگ شدن و ...، احساس می کنم در شش ماه گذشته در زنده‌گی کافمیم تجربه و بزرگ شدن در دایره‌ی شخصی آنچنان که باید نبوده، شاید هم اثری است از آنچه در جامعه می‌گذرد. راستی چند وقت پیش زمستان شروع شد. زمستان تان مبارک!

 پا نوشت:

(دو سه هفته پیش در خبرها اسم یکی از دوستان قدیمی ام را خواندم که با وثیقه از زندان آزاد شده . یادم آمد شب چله دو سال پیش با همه دوستان میهمان این دوست بودیم.

دیروز هم خبر بازداشت یک دوست قدیمی دیگر را خواندم. وقتی شرق بسته شد این دوستم می گفت احساس می کنه پدرش فوت کرده! توی وبلاگش هم کاریکاتور خودش را گذاشته بود. با اون دماغ گنده. از وقتی به تهران آمدم از همه‌ي بچه‌ها بی خبرم حتا آنهایی که به تهران آمدند!)